ghaf

صفحه اصلی تماس با من

:: داستان كودك

خرگوش ها و ستاره ها
 

                          شاپور جوركش 
 
           سازمان انتشاراتي و فرهنگي ابتكار

                                 1361

يكي بود ، يكي نبود . در سرزميني دور كوه بلندي بود كه سر به آسمان كشيده بود و قله هاي آن توي ابرها گم شده بود . كوه آنقدر مهربان بود كه همه ي حيوانات را در دامن خود جا داده بود . براي شاپرك ها و زنبور هاي عسل كه دسته دسته در شكاف هاي كوه زندگاني مي كردند ، دامن خود را پر از گل هاي وحشي و خوش بو كرده بود . و براي گوزن ها و آهو ها علف هاي سبز و شيرين پرورش داده بود .
از قله ها ي كوه چشمه هاي شفاف آب سرازير مي شد و همه درخت هاي سر سبز كوه را آب مي داد .
يك روز صبح وقتي كه خورشيد چشم باز كرد و از پشت كوه بالا آمد و كوه پر از آواي پرنده هائي شد كه اين سو و آن سو مي پريدند و حيوانات كوه را از خواب مي كردند ، يك دسته ي بزرگ خرگوش از راه رسيدند . خرگوش ها كه از راه دوري آمده بودند ، پي ِ جائي مي گشتند كه لانه بسازند و زندگاني كنند . و وقتي پاي كوه رسيدند و سرسبزي و شادابي كوه را ديدند خستگي راه دراز را از ياد بردند و از خوشي فرياد زدند :
- سلام ، كوه مهربان -
كوه خنده كنان گفت :
 - سلام خرگوش هاي كوچولو ، خسته نباشيد !
- كوه مهربان ، مهمان مي خواهيد ؟
- خوش آمديد خرگوش هاي من ، خوش آمديد !
آواز پرنده ها همه جا را پر كرد و كوه بلند خرگوش ها را در آغوش گرفت . چيزي نگذشت كه خرگوش ها با پرنده ها و حيوان هاي كوه آشنا شدند . مار عينكي راه دالان هاي زير زميني را به آن ها نشان داد و پرنده ها پرهايشان را براي خواب به آن ها دادند و طولي نكشيد كه كار ساختن لانه ها تمام شد .
فصل بهار كه سراسر كوه پر از علف ها و سبزه هاي شيرين و خوشمزه بود. همه ي پرنده ها و حيوان ها به اندازه ي خوراكشان از علف ها مي خوردند . خرگوش ها هم مثل همه ي حيوان هاي ديگر ِ كوه روزها براي به دست آوردن خوراك راه مي افتادند و از علف ها و ريشه هاي گياهان كوه مي خوردند . هر چند علف ها و ريشه ها شيرين و ترد بود ، اما جاي هويج را نمي گرفت . اين بود كه روزي همه ي خرگوش ها راه افتادند و رفتند پيش خرگوش دانا ، تا او كه با تجربه ترين و داناترين خرگوش بود ، راهي پيش پايشان بگذارد .
- چي شده بچّه هاي من ؟
- من بگويم پدر بزرگ ؟
 - بگو ببينم چه مشكلي پيش آمده ؟
- خرگوش ها هويج مي خواهند . ولي اين دشت بزرگ حتّي يك دانه هويج هم ندارد .
- حتّي يك دانه هويج هم ندارد ؟ مگر مي شود ؟ بچّه هاي خوب من ؟ همه جا را خوب جستجو كنيد !
 - همه جا را گشتيم . تا سر قلّه كوه هم رفتيم . كاشكي يك دانه هويج ديده بوديم .
- بچه هاي نازنين ، اگر خوب نگاه كنيد . همين دور و بر كوه يك دشت پر از هويج پيدا مي شود .
 - كوه ؟
 - كجاس ؟
- از كدام طرف برويم ؟
 - صبر كنيد . يكي از شما بايد برود پيش عمو مار عينكي . سلام كند و بپرسد : دشت پر هويج كجاست ؟
از ميان خرگوش ها ، خرگوش كوچكي روانه شد تا از مار عينكي بپرسد دشت پر هويج كجاست ؟
                                 **********
- تق و تق و تق و تق .
- كيه ؟ كيه ؟
- عمو مار عينكي !
- آمدم . يك دقيقه صبر كن عينك را پيدا كنم . چشم هام هم كه ديگر سو ندارد . كيه ؟ كيه ؟
- سلام . عمو مار عينكي .
- سلام به روي ماهت ، خوش آمدي ، چه خبر از خرگوش ها ؟
- همه شان سلامتند .
- راستي از خرگوش دانا چه خبر ؟
- خرگوش دانا به شما سلام رساند . مرا هم فرستاد پيش شما كه بپرسم : دشت پر هويج كجاست ؟
- دشت پر هويج ؟ صبركن ببينم . دشت ... پر هويج ... آها ... فهميدم . دشت پر هويج الآن  توي لانه ي من است .
- دشت پر هويج ؟ توي لانه ؟
- يك دقيقه صبر كن تا برات بيارمش .
مار عينكي فوراًبه لانه رفت و با يك كيسه ي كوچك برگشت و آن را به دست خرگوش كوچولو سپرد . خرگوش كوچولو كيسه را گرفت . با تعجّب به آن نگاه كرد و با خود گفت :
- خرگوش دانا مرا فرستاده كه بپرسم دشت پر هويج كجاست . حالا مار عينكي اين كيسه را به من داده . آخر اين هم شد جواب ؟ مثل اين كه عمو مار عينكي گوش هاشم سنگين است ؟
خرگوش كوچولو سر بلند كرد تا پيغام خرگوش دانا را دوباره براي مار عينكي بگويد . ولي مار عينكي رفته بود و ته لانه اش چنبر زده بود . اين بود كه خرگوش كوچولو با كيسه ي كوچك به راه افتاد و پيش خرگوش ها رفت . خرگوش ها كيسه ي كوچك را دست به دست گرداندند و به آن نگاه كردند . ولي چيزي سر در نياوردند .
– اين ديگه چيه ؟
- من نمي دانم .
- كو دشت هويج ؟
- من چه مي دانم .
 بعد خرگوش دانا لبخندي زد و گفت :
« اين كيسه پر از تخم هويجه . دست هاتان را خوب نگاه كنيد . خرگوش هاي من دشت پر هويج توي دست هاتان است . فردا صبح مي رويم پيش عمو صحرا تخم ها را مي دهيم هويج مي گيريم . »
فردا صبح خورشيد خانم از خواب بيدارنشده بود كه خرگوش ها روي كوه جمع شدند تا به دشت بزرگي كه در دامنه ي كوه بود سرازير شوند ، و زمين را آماده ي كشت كنند . براي شخم زدن ِ زمين شاخ هاي بلند كوهي به كمك آن ها آمد . پرنده ها بذر ها را روي زمين پاشيدند . طولي نكشيد كه خرگوش ها آب چشمه را به دشت كشاندند . توي كوه جنب و جوش تازه اي پيدا شده بود . كارها خيلي سخت بود . ولي خرگوش ها چنان ذوق و شوقي داشتند كه انگار اصلاً خسته نمي شدند . صبح تا شب سرود مي خواندند ، كار مي كردند و حيوانات ِ ديگر به تماشاي آن ها مي ايستادند . 
                               **********
كار خرگوش ها روي دشت تمام شده بود و حالا نفس راحتي مي كشيدند . بعد نوبت ِ خورشيد خانم بود كه هر روز نورش را روي دشت هويج مي ريخت و كوه كه آب هاي خود را به دشت بزرگ مي داد . به زودي مزرعه سبز شد و در دل خاك هويج هائي روئيدند كه خرگوش ها تا آن وقت هويج هائي به آن شيريني و خوبي نخورده بودند .
هر روز صبح خرگوش ها از لانه هاشان راه مي افتادند و همگي دست در گردن يكديگر سرود خوانان به دشت بزرگ مي رفتند . بچّه خرگوش ها به جست و خيز و بازي مشغول مي شدند و هر يك از بزرگ تر ها به اندازه ي خوراك روزانه شان از دشت هويج برمي داشتند و به لانه برمي گشتند . خرگوش ها كه حالا بهترين  جاي دنيا را داشتند و بهترين هويج هاي دنيا را مي خوردند آن قدر زياد شدند كه انگار همه ي خرگوش هاي دنيا آن جا جمع شده بودند .
به اين ترتيب خرگوش ها در كنار پرنده ها و حيوان هاي كوه زندگاني شاد و خوشي داشتند . تا روزي از روزها روباه گرسنه اي گذرش به دشت بزرگ افتاد و وقتي چشمش به خرگوش ها افتاد كه با خيال راحت توي دشت بزرگ جست و خيز مي كردند ، با خود گفت : « عجب !... انگار همه ي خرگوش هاي دنيا جمع شده اند اين جا . دهنم آب افتاد . بهتر است همين جا كمين كنم و يكي شان را شكار كنم . ولي اين خرگوش هاي ناقلا همه شان با هم راه مي افتند . اگر به يكي شان نزديك شوم بقيّه با آن دندان هاي تيزشان مرا تكّه پاره مي كنند . پس چه كار كنم ؟
براي اين كه خرگوش هاي تپلي را شكار كنم زود بايد يك كلكي سوار كنم . خوب . كمي فكر  كنم . فكر ... فكر فكر . اهوم . پيدا كردم ... سيم خاردار ... »
با اين فكر روباه گرسنه راه افتاد و رفت ، تا چشمش به يك آبادي افتاد . مقداري سيم خاردار گير آورد . يك پوست بز هم از دكان بز ِ بزّاز دزديد . از جغد نقّاش قلمي گرفت و روي پوست شروع به نوشتن كرد . وقتي كار نوشتن تمام شد سيم هاي خاردار و پوست بز را برداشت و به طرف دشت هويج راه افتاد . غروب بود كه به دشت بزرگ رسيد. خرگوش ها به لانه رفته بودند و كوه خاموش بود . اين بود كه روباه گرسنه با خيال راحت دست به كار شد . تا صبح كار كرد و براي خودش آواز خواند .
روز بعد وقتي خرگوش ها به دشت بزرگ رسيدند ، ديدند دورتادور دشت ، سيم خاردار كشيده شده . خرگوش ها هاج و واج مانده بودند . به يكديگر نگاه كردند . از اين و آن پرسيدند . هر چه فكر كردند عقلشان به جائي نرسيد :
- كي اين سيم ها رو كشيده !  - من نبودم !
- كي بود . كي بود ؟   - من نبودم ، من نبودم !
- گوزن كوهي تو بودي ؟   - من نبودم !
- آهوي صحرا تو بودي ؟   - من نبودم !
- كي بود .كي بود ؟   من نبودم .
- كي بود . كي بود ؟   من نبودم .  من نبودم .
آخر يكي را فرستادند تا خرگوش دانا را خبر كند . خرگوش دانا همين كه ماجرا را شنيد عصايش را به دست گرفت و از كوه سرازير شد . همراه خرگوش ها دور تا دور دشت به راه افتاد تا چشمش به پوست بزي افتاد كه كنار سيم ها آويزان بود و روي آن چيزي نوشته شده بود :
- پدر بزرگ اون جا چي نوشته ؟
- بگذاريد ببينم . اين جا نوشته " ملك شخصي روباه . ورود ممنوع ! "
خرگوش ها پرسيدند :
- پدربزرگ ملك شخصي روباه يعني چه ؟
- يعني اين كه هيچ كس غير از روباه حق ندارد پايش را توي دشت بگذارد .
- اهه – يعني چه ؟
- مگر چنين چيزي ممكن است !
خرگوش ها كه تا آن وقت در دامن كوه كنار شاپرك ها و آهوها و پرنده ها آن طور مهربان زندگاني كرده بودند از شنيدن اين حرف آن قدر تعجّب كرده بودند كه گوش هايشان دراز و درازتر شد . همه هاج و واج مانده بودند كه قاصدكي از راه رسيد :
- خبر . خبر . آهاي خبر .
- آقا قاصدك چيه . چه خبر ؟
- آقا روباهه پيغام داده براي شما :
« آهاي خرگوش ناقلا . دشت هويج مال من است . از اين به بعد هر روزي كه هويج بخوايد يك خرگوش تپلي و چاق مال من است .
خرگوش ها با عصبانيت فرياد زدند :
- چي گفتي ؟
قاصدك در حالي كه دور مي شد گفت :
- عصباني نشويد . من فقط يه قاصدكم. سر من داد نكشيد . اگر حرفي داريد . يك دقيقه صبر كنيد . خود روباه مي آيد خدمتتان .
- در همين حال روباه كه دستش را به  كمرش زده بود به آنان نزديك شد :
- چي شده ؟ چرا اين جا جمع شده ايد . زمين ما را لگدكوب مي كنيد ؟
- زمين كي ؟
- زمين كي ؟
- زمين تو ؟ تو زمينت كجا بود ؟
- خرگوش هاي بي ادب اين چه طرز صحبت است هر چه باشد بزرگ تري ، كوچك تري ... دشت هويج مال من است مي فهميد ؟
- كي گفته ؟
- شاهدم !
- شاهدت كيه ؟
- دمبم !
- دمبت ؟
- حرف همين است كه گفتم . وگرنه با اين دم كلفتم به جانتان مي افتم .
خرگوش ها به يكديگر نگاهي كردند و يك صدا فرياد زدند :
- بايد روباه را بگيريم . سر دمبش را بچينيم .
با گفتن اين حرف به طرف روباه حمله كردند . روباه كه ديد اگر آن جا بماند ، تكه ي بزرگ بدنش گوشش است ، پا به فرار گذاشت . اما يكي از خرگوش ها جستي زد و با دندان هاي تيزش دم روباه را كند . خرگوش ها دم روباه را دست به دست گرداندند و شادي ها كردند و خرگوشي كه دم روباه را آورده بود از آن به بعد خرگوش دلاور صدا كردند .
بعد خرگوش دانا از خرگوش ها خواست كه سيم هاي خاردار را پاره كنند .
خرگوش ها دست به دست هم دادند و با چنگ و دندان به سراغ خارهاي آهني رفتند . كار سختي بود ولي چه باك ؟ دست هاي خرگوش ها پاره پاره شده بود و خون ، دهان دهان بر خاك مي ريخت . زمين گل به گل خونين شده بود . سرانجام همه ي سيم هاي آهني پاره شد . بعد دشت بزرگ خرگوش ها را كه از آهن سخت تر شده بودند ، در آغوش گرفت . همگي خرگوش دلاور را به دوش گرفتند و در دشت بزرگ به رقص آمدند و آواز خواندند .
 اما بشنويد از روباه . روباه دم بريده كه حالا از خرگوش ها كينه ي بدي به دل گرفته بود ، زوزه كشان تا آن جا كه چشمش مي ديد رفت و رفت تا به آبادي نزديك رسيد .
توي اين آبادي : خره خرّاطي مي كرد ، اسبه عصاري مي كرد ، شتره نمد مالي مي كرد ، بزه بزّازي مي كرد ، سگه عطّاري مي كرد ، جغده نقّاشي مي كرد ، كلاغه خبرچيني مي كرد . روباه كه تصميم گرفته بود از خرگوش ها انتقام سختي بگيرد ، همين كه به آبادي رسيد رفت سراغ خر خرّاط .
- آقا خره !
- سلام عليك . چي بدهم خدمتتان . كاري باشد حاضرم .
- آقا خره . من يه مترسك بزرگ مي خواهم .
- يك مترسك ؟ روي تخم چشمهام . اين كه كاري ندارد . همين حالا . دو تكّه چوب سر هم مي زنم ميدم خدمتتان .
- نه جناب خر . آخر از دو تا تكّه ي چوب چه كسي مي ترسد ؟ من مترسكي مي خوام كه اگر كوه بهش نگاه كند ترس و وحشت پشتش را بلرزاند . اگر شير ببيندش يال و كوپال بلندش بريزد . من مترسكي مي خوام كه اگر نهنگ دريا اسمش را بشنود سر جايش خشك شود .
صورتش گنده و چاق . تو دست هاش دو تا چماق . موهاي سرش مار باشد . دهانش مثل غار باشد . جاي شكمش طبل بگذار . جاي دماغ يه گوشت كوب . اين طور مترسكي مي خواهم . فهميدي ؟
- بله قربان . بله .
- ببينم . اين مترسك كي آماده مي شود ؟
- همين حالا دست به كار مي شوم . فردا صبح اوّل وقت آماده است .
- بسيار خوب ، خدانگه دار شما . تا فردا صبح .
- جناب روباه . دستمزد مزد من چه مي شود ؟
- فردا صبح .
- پس حالا . يك كمي پول بدهيد . دست كم پول يك شام شبي .
- عرض كردم فردا صبح .
خر ِ خراط همان طور كه قول داده بود ، بي درنگ دست به كار شد . شب تا صبح نخوابيد . ته دكّانش بيدار ماند و زحمت كشيد تا مترسك آماده شد . راستي هم كه چه مترسكي . چشم هايش انگار دو كاسه ي خون ، موها مثل مارهاي بالدار توي هم پيچيده بود .
خلاصه مترسك آنقدر ترسناك شده بود كه خود خر كم كم داشت از او مي ترسيد . ولي به روي خود نمي آورد . نزديك هاي صبح باد تندي وزيد و گوشت كوبي كه به جاي دماغ مترسك بود به شكم مترسك كه طبل گنده اي بود خورد و صداي مهيبي توي دكّان پيچيد. خر كه خود را به كار ديگري سرگرم كرده بود ، ديگر نتوانست ترسش را پنهان كند . از جا پريد و رفت بيرون دكّان و همان جا ماند . وقتي روباه دم بريده از راه رسيد خر با ترس و لرز گفت :
- س ... سلام ، ج ... جناب روباه .
- صبح شما به خير .
- ص ... ص ... صبح شما بخير باشد .
- از مترسك چه خبر ؟
- آ آ آ آماده است . آن جا ... ن ... نشسته توي دكّان دارد فرياد مي زند .
- آقا خره صدات چرا مي لرزد ؟
- واواوالله چيزي نيست . ف ... فقط يه كمي مي ترسم .
- اين مترسك راستي راستي هم ترس داره . من اين مترسك را همين الان از اين جا مي برم ، شما هم يك كمي آب خنك ميل كنيد ، تا حالتان جا بياد . خدانگهدار شما .
خر كه آن همه زحمت كشيده بود به اميد آن كه دستمزد خوبي بگيرد با ترس گفت :
« ب...  ببخشيد ، يك چيزي .... يادتان رفته جناب روباه .
« چيزي يادم رفته ؟ »
« ب... بله ، يك كمي فكر كنيد . »
« چيزي يادم نمي ياد .»
« ج ... جناب روباه ، دددس دستمزد كار بنده را نداديد . »
« دستمزد ؟ دستمزد براي چي ؟ »
« اگر يادتان باشد  م ... م ... من اين مترسك را براي شما ... »
« براي من ؟ من كه مترسك نخواستم . اين مترسك را همين جا مي گذارم . مال شما .»
« نه نه نه . معذرت مي خواهم ، بنده دستمزد نخواستم . اي ... اي ... اين مترسك را  زودي از اين جا ببريد . »
وقتي مترسك از آن جا رفت ، خر خرّاط نفس راحتي كشيد . به دكّان برگشت و سرگرم كار خود شد . روباه دم بريده با مترسك راه افتاد و سراغ شتر نمدمال رفت . شتر نمدمالي مي كرد كه از دور چشمش به جانور عجيب و غريبي افتاد . از ترس رفت ته دكّانش پنهان شد. ولي از قضاي روزگار اين جانور  درست جلو دكّان او ايستاد . ديگر چاره اي نبود ، شتر با ترس و لرز پيش آمد و گفت :
« س ... سلام .»
« سلامون عليكم .»
« چ... چ... چ... چه فرمايشي داشتيد ؟ »
« مي خواستم براي ايشان يك دست لباس پشمي از آن پشم هاي گرمتان ببافيد . »
« چ...چ... چشم ، همين حالا مي روم پشم خود را مي ريسم . »
آقا شتره زود دست به كار شد . پشم هايش را قيچي كرد و شروع به ريسيدن كرد و يك لباس پشمي بلند براي مترسك بافت . فردا صبح روباه دم بريده آمد . لباس را تن مترسك كرد و راه افتاد . حالا مترسك ترسناك تر شده بود . جوجه تيغي بازيگوشي كه زير درخت بلوط براي خودش سرگرم بازي بود تا چشمش به مترسك افتاد خودش را به شكل يك كپّه خار درآورد . دو سه تا لاكپشت كه كنار جويبار لميده بودند سرشان را توي لاك خودشان فرو بردند و مثل دو سه قلوه سنگ بي حركت ماندند تا روباه دم بريده و مترسك از آن جا رد شدند و رفتند پيش جغد نقّاش .
جغد نقّاش روي شاخه درخت خشكي نشسته بود و سرگرم نقّاشي بود كه چشمش به مترسك افتاد . جغد كه هميشه در تاريكي مي نشيند و از هيچ چيز نمي ترسد  اين دفعه حس مي كرد كه قلبش تالاپ تالاپ صدا مي كند . خواست برود توي كنده ي خالي درخت و خود را پنهان كند ولي با خود گفت : آقا جغده تا حالا همه ي حيوانات از تو ترسيده اند . حالا براي تو زشت است كه بترسي . خلاصه به خودش دل و جرأتي داد . گردنش را بالا گرفت و شروع كرد به سوت زدن . همين كه روباه و مترسك نزديك شدند ، جغد نقّاش روي شاخه بالاتر پريد و سلام و تعارف گرمي كرد .
« هوهوهو.هوهوهو.سلام عليك آقا روباه . »
« سلام عليك »
« هوهوهو. چه خبرها .»
« سلامتي .»
« خورشيد از كدام طرف درآمده . چه عجب از اين ورها .»
« آمديم حالي بپرسيم ازتون .»
« خوش آمديد . خوش آمديد . چرا دم در ايستاديد . اين طور كه خيلي زشت است .»
« راحتيم .»
« بفرمائيد تو بشينيم گپ بزنيم . چاي و شربت بخوريم . پكي به قليان بزنيم .»
« خيلي ممنون .»
جغد هر چه تعارف كرد ، روباه روي خوشي نشان نداد . جغد كه نمي دانست چرا روباه با اين جانور ترسناك به سراغ او آمده ، با دستپاچگي پرسيد :
« حضرت روباه .... چه فرمايشي ؟ »
« مي خواستم روي لباس اين شترگاوپلنگ ، شكل يك پلنگ را نقّاشي كنيد .»
« چي . گفتيد شترگاوپلنگ ؟ »
« آره . شترگاوپلنگ .»
« ممكن است بفرمائيد اين شترگاوپلنگ از كجا پيدا شده ؟ »
« از پشت كوه .»
« كدوم كوه ؟ »
« همون كوه كه غار داره .»
« كدوم غار ؟ »
« همون غار كه مار داره . »
« كدوم مار ؟ »
« همون مار كه زير سنگه . »
« كدوم سنگ ؟ »
« سنگي كه تو غار تنگه .»
« كدوم غار ؟ »
« همون غار كه توي كوهه . »
« كدوم كوه؟ »
« كوهي كه عين هيولاس  خونه ي ديو سياس  بالاش بري خوراك اژدهايي  پايين بياي اسير كژدمايي! روشن شد؟»
« كدوم؟...»
« بسه ديگه! چه قدر سؤال مي كني ! چه كارت به اين كارها ! قلمت را زود بردار و بيا . روي لباس ايشان عكس يك پلنگ را نقّاشي كن .»
جغد بيچاره خيلي تلاش كرد كه بداند اين شترگاوپلنگ كيست و از كجا آمده تا شايد ترسش از بين برود . اما روباه دم بريده با جواب هائي كه به او داد ترسش را بيشتر كرد . اين بود كه جغد نقّاش از سئوال كردن دست برداشت و تند تند مشغول نقّاشي شد .
طولي نكشيد كه پلنگ درنده و خشمگيني را روي لباس مترسك نقّاشي كرد . حالا ديگر مترسك چيزي كم نداشت . وقتي مترسك و روباه دم بريده از روبه روي اسب عطّار رد مي شدند اسب از ترس رم كرد و پا به فرار گذاشت . بز بزاز كه پارچه هايش را به كول گرفته بود و از آن جا رد مي شد ، تا مترسك را ديد ، پارچه ها را به زمين ريخت و در گودالي پنهان شد .
روباه دم بريده با مترسك رفت و رفت و رفت تا زير درختي رسيد كه كلاغ خبر چين بالاي آن لانه داشت . كلاغ خبرچين تازه از مدرسه برگشته بود كتاب هايش را پرت كرده بود توي لانه و حالا روي شاخه ي درخت نشسته بود و به دور و برش نگاه مي كرد كه روباه و مترسك از راه رسيدند كلاغ خبرچين اصلاً نترسيد . فقط كمي كنجكاو شده بود كه چه خبر است . همين طور كه نگاه مي كرد روباه به درخت نزديك شد و گفت :
- آقا كلاغه خبرچين ، كلاس درس چطوره ؟
- قارقار ، كلاس چي ؟ درس چي چي ؟
 سقف كلاس چكّه داره . قار قار .  رخت بچچا وصله ي چل تكّه داره ،قارقار.
ديواراتاق نم داره
خانم معلم غم داره
 ديوار اتاق دود سيا گرفته .   خانم معلّم قانقاريا گرفته .قارقار.
كلاس چي؟ درس چي چي؟
ازبوق سگ تا دم غروب توي كلاس صدا مياد قاروقور شكم گشنه ها مياد
 وقتي خانم دير مياد ، با قاطر پير مياد بچّه كلاغا جيغ مي زنند       قارقارقارقار.
صب شده گشنمونه
خانم پاشو گوشت بكوب
گوشته روگربه برده
خانم ازغصه مرده                   قارقارقارقار.

روباه كه از روده درازي كلاغ خسته شده بود حرفش را بريد و
گفت: « خب! خبر تازه چطور ؟ »                             « قارقار . تازه خبر ندارم . قابل عرض ندارم . قاصدكام تو راه اند . رفتند خبر بيارند .»
روباه سر و دمي تكان داد و گفت :                             « عجب . آخر به توهم مي گويند كلاغ خبر چين ؟  كلاغي كه خبر هاي تازه نداشته باشد كه كلاغ نيست . ولي عيبي ندارد . حالا خودم يك خبر داغ براي تو دارم .
« خوب گوش هات را بازكن .»      - « قارقار.»
« خوب چشمهات را بازكن .»        - « قارقار.»
« اين حيوان را مي بيني ؟ »          - « قارقار.»
« شير بهش نگاه كند مي ترسد.»      -« قارقار.»
« كوه بهش نگاه كند مي لرزد . »     -« قارقار.»
« هيچ كس نديده مثلش .»              -« قارقار.»
« صداش مثل رعد بلند .»             « قارقار.»
روباه دم بريده براي كلاغ خبرچين گفت و گفت و بعد هم تعريف كرد كه چطور شترگاوپلنگ يك گوسفند را دريده و خورده . هنوز حرف هاي روباه تمام نشده بود كه كلاغ خبرچين قارقاري كرد و پر كشيد و رفت تا اين خبر تازه را به گوش اين و آن برساند . اوِل از همه قاصدكي سر راه كلاغ خبر چين سبز شد كه براي خودش كنار جويباري پرسه مي زد .  كلاغ خبرچين پائين آمد و با آب و تاب شرح داد كه حيواني به نام شترگاوپلنگ پيدا شده كه چشم هاش چنين است و گوش هاش چنان . موهايش فلان است و صدايش بهمان . آخر كار هم به قاصدك گفت كه خودم با چشم هاي خودم ديدم كه اين حيوان يك گاو بزرگ را پاره كرد و بلعيد .
قاصدك همين كه اين خبر را شنيد از ترس توي جويار افتاد و آب او را برد . قاصدك كه چيزي به غرق شدنش نمانده بود براي خاله قورباغه كه همان نزديكي ها شنا مي كرد تعريف كرد كه حيواني پيدا شده به نام شترگاوپلنگ كه چنين است و چنان است و من با چشم هاي خودم ديدم كه اين حيوان ترسناك يك پلنگ را تكّه پاره كرد و خورد .
خاله قورباغه از ترس دودستي بر سر خود زد و زودي چپيد ته سوراخ و آن چه شنيده بود دو تا هم رويش گذاشت و براي همسايه ي خود جيرجيرك تعريف كرد .
شب كه شد جيرجيرك از لانه بيرون آمد . آن چه شنيده بود چهارتا هم رويش گذاشت و شروع كرد به جيرجير كردن . جيرجيرك هايي كه آن دور و بر بودند همين كه اين خبر را شنيدند همديگر را خبر كردند و طولي نكشيد كه صداي جيرجيرك ها كه با آب و تاب قصّه را تعريف مي كردند  همه ي دشت را پر كرد .
اين خبر به قول معروف يك كلاغ چل كلاغ شد و دهان به دهان گشت تا به خرگوش ها رسيد . جيرجيركي كه نزديك دشت بزرگ لانه داشت براي خرگوش ها چنين گفت :« جيرجير . خرگوش هاي حريري . پيرهن سفيد و شيري! چرا همين جور نشستين ؟ چرا چشماتون را بستين ؟ مگر عقاب پيرين ؟ از زندگاني سيرين ؟ جانوري تو راه است . اگر اين جا بيايد روزگارا سياه است . نهنگ را پاره كرده. پلنگ را بيچاره كرده. زهره ي شير را برده.  فيل را درسته خورده. داره صداي پاش مي ياد . جيرجير كفش پاش مي ياد زودي از اين جا جيم شيد . بريد جايي قايم شيد .»
خرگوش ها اوّل حرف جيرجيرك ها را باور نكردند . ولي وقتي ديدند كه همه ي حيوان ها با ترس و وحشت از شترگاوپلنگ حرف مي زنند ، ترس در دلشان افتاد . از آن طرف روباه و شترگاوپلنگ شب را زير درخت صبح كردند تا كلاغ خبرچين كار خودش را بكند و صبح هنوز آفتاب سرنزده بود كه راه مزرعه را در پيش گرفتند .
آن روز اوّل زمستان بود . باد سردي از مغرب راه افتاده بود و گلّه هاي بزرگي از ابرهاي سياه را به طرف خورشيد پيش مي راند . خرگوش ها و پرنده ها تازه از خواب بيدار مي شدند كه ناگهان صداي بلند و عجيبي در دشت پيچيد . تا آن وقت چنين صدايي نشنيده بودند . خرگوش ها از لانه بيرون ريختند . و خوب كه دور و برشان را نگاه كردند ، وسط مزرعه چشمشان به موجودي افتاد كه به عمرشان نديده بودند . موجود عجيب وسط مزرعه ايستاده بود و بله . اين همان شترگاوپلنگ بود .
ميان خرگوش ها خرگوشي بود كه بچّه ها او را خرگوش خودخواه صدا مي كردند . خرگوش خودخواه خيلي كم با ديگران صحبت مي كرد . فقط روز اول كه همه مشغول كشت و كار بودند خرگوش خودخواه گفته بود : لازم نيست همه كار كنند . بعد رفته بود بالاي كوه و توي چشمه خودش را شسته بود . روزي كه خرگوش ها مشغول پاره كردن سيم هاي خاردار بودند خرگوش خودخواه گفته بود : اين سيم هاي خاردار روزي به درد مي خورد . ولي كسي معناي حرفش را نفهميده بود . . و حالا كه شترگاوپلنگ آمده بود خرگوش خودخواه از اين لانه به آن لانه مي رفت و با خشم فرياد  مي زد :                                        « شما دم روباه را چيديد . اين هم سزاي كارتان . خيال كرديد دست از سرتان برمي دارد ؟ شما هنوز روباه را نشناخته ايد . »
چند روزي از آمدن شترگاوپلنگ مي گذشت . در اين مدّت نه تنها خرگوش ها بلكه همه ي حيوان هاي كوه به ترس و وحشت افتاده بودند . آهوها كه هر روز جست و خيزكنان سراغ خرگوش ها مي آمدند ديگر پيدايشان نمي شد . پرنده ها خاموش بودند و ديگر از بالاي مزرعه پرواز نمي كردند . تنها روباه دم بريده بود كه روزها دستش را به پشت مي زد، در مزرعه به اين سو و آن سو مي رفت و بلند بلند آواز مي خواند خرگوش ها خاموش و پريشان بودند .بچّه خرگوش ها  ديگر جايي براي نشاط و بازي نداشتند . و از همه بدتر اين كه آذوقه ي خرگوش ها تمام شده بود و حالا هيچ كس دل آن را نداشت كه قدم به دشت بگذارد . گرسنگي آن قدر آزارشان داد كه روز به روز لاغر و لاغر تر شدند . بعد دو تا از خرگوش ها از گرسنگي مردند . وقتي خبر مرگ اين دو خرگوش دهان به دهان گشت ، همه جمع شدند و رفتند پيش خرگوش دانا تا چاره اي پيدا كنند .
خرگوش دانا كه جلو لانه اش قدم مي زد همين كه خرگوش ها را ديد لبخندي زد و گفت : « بچّه هاي من خيلي وقت است كه منتظر آمدن شما هستم . ولي ترس آن قدر شما را پريشان كرده كه دست و پايتان را گم كرده ايد . حالا هم دير نيست . به من بگوييد ببينم ترس شماها از چيست ؟ »
يكي از خرگوش ها در حالي كه دست هايش را به هم مي فشرد گفت : « شما كه خوب مي دانيد چه بلايي سرمان آمده . خاله جيرجيرك مي گفت با چشم هاي خودم ديدم كه شترگاوپلنگ يك فيل را تكّه پاره كرد و خورد.»
خرگوش دانا سري تكان داد و گفت : « خرگوش هاي شجاع . من جيرجيرك را ديدم و با او حرف زدم و فهميدم كه او با چشم هاي خودش چيزي نديده . فقط از همسايه اش شنيده كه اين جانور پلنگي را كشته و خورده . »
ناگهان عدّه اي از خرگوش ها يك صدا گفتند : « يك پلنگ را خورده ؟ واي به حال ما . اين حيوان يك شبه همه ي ما را از بين مي برد .»
خرگوش دانا آن ها را ساكت كرد و گفت :  « هيچ چيز نمي تواند شما را  از بين ببرد مگر ترس شما . در اين چند روز كسي ديده بود كه اين موجود از جايش تكان بخورد ؟ » خرگوشي كه چشم هايش از وحشت گشاده شده بود گفت : « حتماً در خواب است . واي به روزي كه بيدار شود . همه ي ما را يك لقمه مي كند .»
خرگوش دانا به آرامي گفت : « بچّه هاي من اين موجود هيچ قدرتي از خودش ندارد . همه چيز زير سر روباه دم بريده است . براي اين كه از دست روباه راحت شويم همه بايد با هم حمله كنيم و او را از بين ببريم . »
يكي از خرگوش ها فرياد زد : « پس شترگاوپلنگ چي ؟ مگر شما تا حالا صدايش را نشنيده ايد . »
خرگوش دانا به دشت بزرگ خيره شد و گفت : « وقتي روباه از بين رفت ، شترگاوپلنگ هم خود به خود از بين مي رود .»
در همين هنگام صداي طبل مترسك در كوه پيچيد . خرگوش ها هر كدام پشت تخته سنگي پنهان شدند . مدّتي ساكت ماندند . بعد ميانشان همهمه اي افتاد . يكي مي گفت : « بفرما ! كي مي تواند چاره ي اين كار را بكند . ديگري مي گفت : « نگاه كن دندان هام دارد از ترس به هم مي خورد . »
هنوز صداي طبل مترسك توي گوش ها بود كه خرگوش خود خواه كه تا آن وقت در گوشه اي ايستاده بود روي سنگ بزرگي پريد و گفت : « خرگوش هاي عزيز . شما  با دست هاي خودتان براي همه دردسر درست كرديد . روز اوّل كه روباه اين جا آمد و گفت : روزي يك خرگوش به من بدهيد بايد مي گفتيد روي چشم  . ولي شما به حرف خرگوش دانا گوش كرديد و دم روباه را چيديد . روباه هم خشمگين شد و رفت با شترگاوپلنگ برگشت . شما هنوز خيلي مانده تا روباه را بشناسيد . »
خرگوش ها كه ديگر رنگ به چهره نداشتند دوباره ميانشان همهمه افتاد . يكي گفت : « از اين جانور ِ دم بريده بايد ترسيد .» ديگري سري تكان داد و گفت : « راستي راستي هم كه ترس دارد .» يكي از قدرت شترگاوپلنگ حرف مي زد و ديگري حرف هاي او را تصديق مي كرد و ترسش بيشتر مي شد . در اين حال خرگوش دانا عصايش را بلند كرد و گفت : « بچّه هاي من . اين روباه دم بريده است كه از شما مي ترسد . يادتان هست وقتي به او حمله كرديد چطور از ترس پا به فرار گذاشت ؟ حالا هم چاره ي كار اين است كه يك بار ديگر به روباه حمله كنيم  و او را از بين بيريم . »
خرگوش خودخواه دوباره روي سنگ پريد و با آخرين توانش فرياد زد : « از حرف هاي خرگوش دانا بوي خون مي آيد . اگر به حرف هاي او گوش كنيد همه ي ما را به كشتن مي دهد . من مي گويم چاره ي كار اين است كه اوّلين خرگوش را انتخاب كنيم و بفرستيم پيش روباه . »
باز همهمه در گرفت . يكي گفت : « يك خرگوش كه چيزي نيست .» ديگري گفت : « آره ! روزي يك خرگوش از ما كم بشود بهتر از اين است كه همه از گرسنگي بميريم .»
گرسنگي و ترس از يك طرف و حرف هاي خرگوش خودخواه از طرف ديگر كار خود را كرد و حالا همه ي خرگوش ها در اين فكر بودند كه هر چه زودتر خرگوشي انتخاب كنند و پيش روباه بفرستند . خرگوش دانا هر چه تلاش كرد كه آن ها را به جنگ روباه بفرستد نتوانست . از ميان آن همه خرگوش فقط خرگوش دلاور حاضر شد به جنگ روباه برود . چاره اي نبود . همين يك نفر بايد مي رفت .
شب كه رسيد خرگوش دلاور آماده ي رفتن بود كه خرگوش هاي پير كوه به سراغ آنان آمدند و دهان به پند و اندرز باز كردند . يكي شان گفت : « پسرم مي روي به جنگ روباه ؟ چه خيال خامي ! تا بخواهي جم بخوري مي كشتت . آخر با جان خودت چرا بازي مي كني ؟ خرگوش ها گرسنه اند ؟ به تو چه ؟ ! از قديم گفته اند : هر كسي كار خودش  بار خودش . آتش به انبار خودش . »
ديگري مي گفت : « حرف گوش كن پسرم . خرگوش عاقل و فهميده كسي است كه نصيحت بزرگان را از ياد نبرد . از من پير نصيحت بشنو! دست بگذار روي كلاه خودت ، تا يِهو باد نبرد . آخرين خرگوش هم دستي به پشت خرگوش دلاور زد گفت : « خرگوشك آسه برو آسه بيا كه گربه شاخت نزنه . انگشت بلورشو به چشم و چارت نزنه ... »
خرگوش دلاور به حرف هاي خرگوش هاي پير سري تكان داد و راه افتاد . در طول راه همه ي خرگوش ها از لانه بيرون آمده بودند و طوري با مهرباني به خرگوش دلاور نگاه مي كردند كه انگار با چشم هايشان او را نوازش مي كردند .
تا آن وقت هيچ كس نديده بود كه خرگوشي گريه كند . ولي آن شب خرگوش هاي مادر كه بچّه هاي كوچك شان را به پشت گرفته بودند و چند قدمي خرگوش دلاور را همراهي مي كردند ، چشم هايشان پر از اشك شده بود .
خرگوش خودخواه روي خرسنگي ايستاده بود و فرياد مي زد : اين خرگوش دانا آخر  زندگي ِ همه ي ما را به باد مي دهد . خرگوش هاي جوان بي قرار بودند . دلشان مي خواست همراه خرگوش دلاور راه بيفتند . ولي از ترس خرگوش خودخواه جرأت حركت نداشتند . بي تاب ايستاده بودند و انگار چيزي گلويشان را فشار مي داد . اگر چه حرف هاي خرگوش خودخواه خرگوش ها را بيشتر ترسانده بود . ولي همه آنها در قلب شان آرزو مي كردند كه خرگوش دلاور پيروز برگردد . بي تاب و نگران كنار لانه ها مانده بودند . انگار خرگوش دلاور قلب همه ي آن ها را با خود برده بود .
خرگوش دلاور همين طور كه به سوي شترگاوپلنگ پيش مي رفت حال عجيبي داشت . گاهي محبّت و مهرباني كه براي خرگوش ها داشت مثل دريايي در دلش مي جوشيد . و وقتي به ياد گرسنگي و درماندگي خرگوش ها مي افتاد خشم و كينه ي شديدي در دلش زبانه مي كشيد . يك چشمش دريا بود و يك چشمش آتش . يك چشمش مهر و يك چشمش كينه ، يك چشمش اشك و يك چشمش خنده .
پاي كوه ، آن جا كه جويبار خروشان به دشت بزرگ مي پيوست ، خرگوش دلاور روي سنگي كه از خزه سبز مي زد ، ايستاد و به آسمان نگاه كرد . شهابي جهيد و دشت را روشن كرد . بعد خرگوش دلاور به راه افتاد . به نزديكي شترگاوپلنگ كه رسيد انگار همه ي وجودش يكپارچه آتش شد و مثل شيري غرّيد .
روباه دم بريده كه از دور خرگوشي را كه دم او را چيده بود شناخت ، ناگهان از پشت سر شترگاوپلنگ بيرون پريد و روياروي خرگوش دلاور ايستاد قاه قاه خنديد و گفت : « خرگوشك ، نانت نبود ، آبت نبود اين جا آمدنت چي بود ؟ مگر منو نمي شناسي ؟ گرگم و گلّه مي برم .»
خرگوش دلاور با خشم فرياد زد : « نسل شما روباها را برمي دارم .»
روباه زوزه اي كشيد و گفت : « الان به خونت مي كشم .» خرگوش دلاور كه چشمانش از خشم مي درخشيد گفت : « آتش به جانت مي كشم .»
حالا روباه دم بريده و خرگوش دلاور دور يكديگر مي چرخيدند :
چنگال من تيزتره .                                                 دندون من تيزتره  .
شتردارم گاودارم پلنگ دارم،مي خورمت ببرمي شم.شير مي شم مي كشمت.
خار مي شم . تيغ مي شم . مي درمت بره مي شم.گاو مي شم.مي چرمت.
آب مي شم .سيل مي شم. مي برمت رود مي شم.دريا مي شم.مي خورمت.
ارّه مي شم.كوسه مي شم.مي بُرمت نهنگ مي شم مي درمت .
خاك مي شم.دود مي شم .چشماتو گريون مي كنم .  ستاره مي شم . نور مي شم . كوهو چراغون مي كنم .

آن شب وقتي خبر كشته شدن خرگوش دلاور به خرگوش ها رسيد ، خاموش سر جايشان ماندند . هيچ كس با هيچ كس حرفي نزد . هيچ كس گريه نكرد . همه سر به زير انداختند و آرام آرام به طرف لانه هايشان رفتند . اما صبح روز بعد چشم همه ي خرگوش ها قرمز بود و اين قرمزي در چشم خرگوش ها ماند كه ماند .
بعد از كشته شدن خرگوش دلاور ، روزگار خرگوشها سخت تر و سخت تر شد وقتي خرگوش ها از دور مي ديدند كه پوست خرگوش دلاور با لكّه هاي خوني كه روي آن بود از دست شترگاوپلنگ آويزان است ، ترس و نااميدي شان بيشتر مي شد . وحشت آنقدر زياد شده بود كه ديگر هيچ پرنده اي بالاي مزرعه به پرواز در نمي آمد . حتّي خرگوش ها فكر كردند كه ماه هم راه خود را در آسمان كج مي كند تا از بالاي دشت هويج رد نشود .
خرگوش ها از گرسنگي و ترس روز به روز رنجورتر و ضعيف تر مي شدند . ديگر به هيچ چيز فكر نمي كردند جز به شكم گرسنه شان . روز ها مي نشستند جلو لانه ها و به دشت هويج خيره مي شدند . تنها آرزويشان اين بود كه فقط يك بار ديگر از هويج هاي شيرين دشت بخورند . و با اين خيال صبح تا شب آنقدر دهانشان را تكان مي دادند كه دندان هايشان روز به روز دراز و درازتر  شد .
خرگوش دانا بعد از كشته شدن خرگوش دلاور ، خيلي تنها شده بود . ديگر هيچ كس به سراغش نمي رفت . فقط خرگوش ها گاهي او را مي ديدند كه كنار كوه قدم مي زند و فكر مي كند . خرگوش خودخواه گفته بود كه خون خرگوش دلاور به گردن اوست . اين بود كه خرگوش ها وقتي خرگوش دانا را مي ديدند راهشان را كج مي كردند تا با او رو به رو نشوند .
در عوض خرگوش خودخواه اين روزها برو بيايي داشت . خرگوش ها از او خواسته بودند كه زودتر كاري بكند . او هم گفته بود كه آن شب همه رو به روي لانه ي او جمع شوند تا اوّلين خرگوش را انتخاب كنند و همان شب پيش روباه بفرستند .
شب نرسيده ، خرگوش ها تند و تند مي آمدند و رو به روي لانه ي خرگوش خودخواه جمع مي شدند . هوا خيلي سرد بود . چون تمام روز برف سنگيني باريده بود و حالا كوه و دشت سفيد سفيد بود . ولي شوق خوردن هويج آنقدر زياد بود كه هيچ كس سرما را احساس نمي كرد . وقتي همه ي خرگوش ها جمع شدند خرگوش خودخواه پريد روي سنگ بزرگي و شروع به صحبت كرد :
« خرگوش ها ، همه ي شما حالا از گرسنگي به حال مرگيد . هر بلايي به سر شما بياد حقّ شماست . مگر روباه چي مي خواد ؟ روزي يك خرگوش ناقابل . همين حالا توي اين كوه بزرگ روزي صد تا خرگوش به دنيا مي آيد . ولي افسوس . خرگوش دانا شما را گول زد ، دم روباه را چيديد . اگر من جاي روباه بودم همه ي شما را يك جا لت و پار مي كردم . ولي خوب شماها نادانيد . حالا هم دير نشده ، خود من ، همين امشب مي روم پيش روباه و شترگاوپلنگ . با زبان چرب و نرم عذرخواهي مي كنم . مي گويم : اي روباه بزرگ لطف و مرحمت كنيد . بگذاريد كه خرگوش ها از اين صحراي هويج . لقمه هويجي بخورند . در عوض خرگوش ها هم روزي يك خرگوش چاق و چلّه ميدن خدمتتون نوش جان كنيد . والسلام ، نامه تمام . خُب خرگوشا همگي موافقيد ؟ »
« همگي موافقيم . »
« كسي حرفي نداره ؟ »
« هيشكي حرفي نداره . »
« پس حالا اوّلين خرگوش را انتخاب كنيم . كي حاضره ؟»
همين كه قرار شد اوّلين خرگوش را انتخاب كنند همه خاموش ماندند . بعضي ها سرشان را پايين انداختند . انگار اصلاً حرف هاي خرگوش خودخواه را نشنيده اند . خيلي ها به بهانه ي اين كه سرما خورده اند ، عطسه اي كردند و راه لانه شان را پيش گرفتند . خرگوش خودخواه دوباره گفت : « ببينيد خرگوش ها ، يكي از شما بايد فداكاري كند خوراك روباه شود . خود من دلم مي خواهد بروم . اما من اگر كشته شوم كسي نيست كه برود با جناب روباه حرف بزند ... خب ديگر كي حاضره ! »
باز هم كسي جوابي نداد . همه ي خرگوش ها فقط در اين فكر بودند كه مثل گذشته به دشت هويج سرازير شوند و دلي از عزا دربياورند . حالا خرگوش ها همه به يكديگر نگاه مي كردند . و هر كس در دلش مي گفت : كاش زودتر يك نفر پيدا شود؛ كه ناگهان صدايي در كوه پيچيد . اين صدا را همه ي خرگوش ها مي شناختند و وقتي به طرف صدا سر برگرداندند ، خرگوش دانا را ديدند كه در گوشه اي دور از جمع ايستاده بود و با مهرباني به آن ها نگاه مي كرد . خرگوش دانا حاضر بود اوّلين خرگوشي باشد كه خوراك روباه مي شود . خرگوش ها اوّل تعجب كردند . بعد ياد مهرباني هاي او در دلشان زنده شد و بي اختيار فرياد زدند: « تو نبايد بميري خرگوش دانا .»
خرگوش دانا كه در انتظار شنيدن اين حرف ايستاده بود . سري تكان دادو گفت : « فرزندان من . براي آن كه زنده بمانم شما خرگوش هاي دلير بايد به من كمك كنيد . »
همگي گفتند : « چه كمكي خرگوش دانا ؟ بگو . » خرگوش دانا به آرامي گفت : « اگر همه  ي شما امشب همراه من به دشت بزرگ بياييد . من زنده مي مانم .»
يكي از خرگوش ها گفت : « ولي شترگاوپلنگ چي ؟ او همه ي ما را از بين مي برد .»
خرگوش دانا پاسخ داد : « نه بچه هاي من . وقتي همه ي ما به دشت بزرك برويم ، دشت بزرگ از ستاره هاي كوچك ستاره باران مي شود . ستاره ها آنقدر زياد مي شوند كه ديگر هيچ كس جرأت نمي كند به ما نزديك شود .»
خرگوش ها با تعجّب گفتند : « ستاره هاي كوچك ؟ ! توي دشت بزرگ ؟ هيچ كس تا حالا چنين چيزي نديده .»
يكي از خرگوش ها پرسيد : « اگر ستاره ها نيامدند چه ؟ » خرگوش دانا به آسمان اشاره كرد و گفت : « آن جا را نگاه كنيد . مي بينيد ابرها چطور از روي ستاره ها كنار مي روند ؟ »
يكي از خرگوش ها با ترس گفت : «ولي همين كه ما به طرف دشت راه بيفتيم شترگاوپلنگ ما را تكّه پاره مي كند .»
خرگوش دانا پاسخ داد : « نه فرزندان من . اين طور نيست . امشب برف زيادي روي زمين نشسته و چون پوست شما هم به رنگ برف است اگر آرام آرام حركت كنيد شترگاوپلنگ اصلا شما را نمي بيند . »
خرگوش ها موضوع ستاره ها را اصلاً باور نكردند . امّا قبول كردند كه چون پوستشان همرنگ برف است ، شترگاوپلنگ اصلاً متوجّه حركت آن ها نخواهد شد و بعد براي آن كه دل خرگوش دانا را شاد كنند همگي آرام آرام از كوه سرازير شدند . برف همه جا را همرنگ پوست خرگوش ها كرده بود . حتّي شترگاوپلنگ از دور شبيه خرگوش بزرگي شده بود .
خيلي وقت بود كه خرگوش ها به دشت قدم نگذاشته بودند ، و حالا كه همه ي آن ها آرام آرام دوباره به دشت بزرگ آمده بودند حال عجيبي داشتند . امّا از هيچ كدام صدايي در نمي آمد ، مبادا روباه از خواب بيدار شود .
حالا خرگوش ها دور تا دور دشت بزرگ را گرفته بودند و به آسمان نگاه مي كردند كه ناگهان شهابي نوراني از دل آسمان جستي زد . براي چند لحظه دشت را روشن كرد و در گوشه اي ديگر خاموش شد . تا حالا همه ي خرگوش ها شهاب هاي آسمان را ديده بودند ولي آن شب وقتي كه آن شهاب پرواز كرد هيچ كس نفهميد چرا همه ي خرگوش ها به ياد خرگوش دلاور افتادند .
آن شب خرگوش ها در دشت ماندند و انتظار كشيدند . امّا از ستاره هاي كوچك خبري نبود كه نبود . حتّي يك ستاره ي كوچك هم در دشت بزرگ ديده نمي شد . خرگوش ها در دل به خرگوش دانا خنديدند و ديگر به ستاره ها فكر نمي كردند .
چند خرگوشي كه از انتظار خسته شده بودند از دور به هم نگاهي كردند و اشاره كردند كه وقت برگشتن به لانه هاست ، بعد خرگوش هاي ديگر هم به هم خيره شدند . وقتي همه ي خرگوش ها به همديگر چشم دوختند ناگهان خرگوش كوچكي فرياد زد :         « ستاره ها ، ستاره هاي كوچك آمدند . »
خرگوش كوچك درست مي گفت : « در تاريكي شب چشم هاي خرگوش ها مثل ستاره هاي كوچكي مي درخشيد و حالا دشت بزرگ پر از ستاره هاي كوچك آتشيني بود كه روي برف ها جست و خيز مي كردند .
حالا خرگوش ها آنقدر ذوق زده شده بودند كه انگار هيچ وقت گرسنه نبوده اند . آنقدر فرياد زدند كه انگار هيچ وقت از هيچ چيز نمي ترسيده اند . از صداي فرياد شادمانه ي خرگوش ها ، روباه دم بريده از خواب  پريد و بلند شد . كمي جلو رفت و نگاهي به دور و بر خود كرد . ولي غير از ستاره هاي كوچك هيچ چيز نديد . اين بود كه شروع به زوزه كشيدن كرد . همين كه صداي زوزه ي روباه دم بريده بلند شد ، ستاره هاي كوچك جست و خيزكنان به او نزديك شدند و چند لحظه بعد هر تكّه از گوشت و پوست روباه به دندان خرگوشي بود . آن گاه خرگوش دانا نزديك مترسك رفت . برف ها را از روي مترسك پس زد و طبل بزرگ را به صدا درآورد . حالا تاريكي پريده بود . اوّل پرنده ها آمدند و آوازخوانان روي شانه هاي مترسك نشستند . بعد بزهاي كوهي و آهوها آمدند و به تماشاي خرگوش ها ايستادند كه دست به دست هم داده بودند و دور مترسك مي رقصيدند و شادماني مي كردند .
                         **********
خورشيد كه آمد ، چند خرگوش به ياد ستاره هاي كوچك افتادند . به آسمان نگاه كردند . برف هاي دشت را پس زدند امّا از ستاره ها خبري نبود كه نبود . همه ي دشت بزرگ را پي ستاره ها گشتند . پاي كوه آن جا كه جويبار خروشان به دشت بزرگ مي پيوست خرگوش دانا را بر سر سنگي كه از خزه سبز مي زد ، يافتند . از قلب خرگوش دانا ديگر صدايي شنيده نمي شد . امّا چشم هاي او كه به دشت دوخته شده بودند مثل دو ستاره ي كوچك مي سوختند .

 

 

زندگی نامه
تاتر دانشگاهی
تاتر کودک
داستان كودك
شعر كودك
شعر
روزنه
نقد و نظر
ترجمه
كتاب
نشريات و مطبوعات
ققنوس
بازتاب
مصاحبه
يادها
سخنراني‏ ها
فيلم‏نامه

رادیو اینترنتی

گالری عکس

پیوند ها

تماس با من
 


 

Copy Right © 2007 Ghaf.ir | All Right Reserved.                                   Design By Azar Negar Shargh Co